خیلی زود، دیر میشه

دوستان سلام

یه داستان خیلی کوتاه ولی آموزنده امروز براتون دارم. داستانی که باید ازش درس بگیریم و همیشه به فکر تصمیم هایی که میگیریم باشیم

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.

7 پاسخ ها

نظر بدهید

مایل به ملحق شدن به بحث هستید ؟
تمایل به کمک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


*

  1. منصور گفتند که :

    سلام

    داستان هایی که می گذارین بسیار عالی هستن
    لطفا داستان های بیشتری برامون بذارین

    پاسخ دادن
  2. احمد گفتند که :

    ممنون از نکاتی که در سایت و ایمیل های رایگان برام می فرستین

    خدا رو شکر

    پاسخ دادن